بعضی کارگردانها با دیالوگ حرف میزنند، بعضی با اکشن. دنی ویلنوو اما با سکوت حرف میزند و سکوتش از فریاد شنیدهتر است.
متولد ۱۹۶۷ در کبک کانادا، دنی ویلنوو در دو دهه گذشته مسیری را طی کرده که کمتر فیلمسازی تجربهاش کرده: از فیلمهای کوچک فرانسویزبان تا بزرگترین حماسههای علمی-تخیلی هالیوود. از او در کنار کریستوفر نولان و استنلی کوبریک و… به عنوان بهترین کارگردانان ژانر علمی-تخیلی یاد میشود. فیلمهایش بیش از ۱.۸ میلیارد دلار در گیشه جهانی فروختهاند و سه بار نامزد اسکار شده است . اما عدد و ارقام ماجرا نیستند. ماجرا این است که چطور یک معمار اهل کبک، سکوت را به بلندترین صدای سینمای مدرن تبدیل کرد و چطور توانست میان آن همه انفجار و عظمت، دوربین را به نزدیکترین فاصله ممکن از چهره بازیگرانش ببرد و بگوید: اینجا رو نگاه کن، این انسانه که مهمه!
August 32nd on Earth (1998)؛ شروع با یک جاده بیمقصد

اولین فیلم بلند دنی ویلنوو، August 32nd on Earth، قصه دو دوست قدیمیست که تصمیم میگیرند خودشان را در جادههای نمکی یوتا گم کنند. فیلمی که به وضوح تحت تأثیر موج نوی فرانسه و استعاره «بیگانگی در سرزمین غریب» ساخته شده . اینجا هنوز خبری از آن عظمت بصری خیرهکنندهای که بعدها امضای ویلنوو میشود نیست، اما یک چیز کاملاً آشناست: آدمهایی که در چشماندازهای بیکران، به نقطههایی کوچک روی افق تبدیل میشوند.
بعضی منتقدان فیلم را از نظر روایی سست و نامنسجم میدانند، و حق هم دارند. اما August 32nd on Earth یک وعدهست: وعده فیلمسازی که قرار نیست قصههای ساده تعریف کند.
Maelström (2000)؛ ماهیای که قصه تعریف میکند

اگر August 32nd را کنار بگذاریم، Maelström عجیبترین فیلم کارنامه دنی ویلنوو است. داستان زنی که بعد از یک سقط جنین و تصادف با یک مرد، زندگیاش در هم میپیچد و همه اینها را یک ماهی در حال مرگ، روی تخته برش، برای ما روایت میکند.
بله، یک ماهی. دنی ویلنوو بعدها اعتراف کرد که این انتخابِ راوی، احتمالاً نتیجه اعتمادبهنفس بیش از حد یک
فیلمساز ۳۳ ساله بوده. فیلم برنده جایزه فیپرشی در برلین شد اما در گیشه ناپدید شد. با این حال، Maelström نشاندهنده علاقه ویلنوو به روایتهای غیرخطی و بازی با ادراک تماشاگر است، چیزی که در Arrival به اوج میرسد.
Polytechnique (2009)؛ سکوتِ یک فاجعه

پس از ۹ سال فاصله، دنی ویلنوو با Polytechnique بازگشت؛ فیلمی سیاه و سفید درباره کشتار سال ۱۹۸۹ در مدرسه پلیتکنیک مونترال، جایی که یک مرد مسلح ۱۴ زن را به قتل رساند .
این فیلم جنجالبرانگیز بود. خیلیها ساخت آن را بیاحترامی به قربانیان دانستند. اما ویلنوو و بازیگر نقش اصلی، کارین وانس، فیلم را «مراسمی برای به یاد آوردن» توصیف کردند. Polytechnique احتمالاً شخصیترین فیلم ویلنووست، و در عین حال بیروحترینشان: دوربین مثل یک شاهد خاموش، قتلعام را ثبت میکند، بدون توضیح اضافه، بدون احساساتگرایی. خشونت هرگز در سینمای او چنین سرد و دقیق به تصویر کشیده نشده بود.
Incendies (2010)؛ زخمی که تمام نمیشود

Incendies فیلمیست که دنی ویلنوو را به جهان معرفی کرد. اقتباسی از نمایشنامه وجدی معوّض، داستان دوقلوئی که بعد از مرگ مادرشان به خاورمیانه سفر میکنند تا راز گذشته او را کشف کنند. آنچه پیدا میکنند، فراتر از تصورشان است.
فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم خارجیزبان شد و در گیشه بینالمللی هم عملکرد شگفتانگیزی داشت. اما قدرت واقعی Incendies در پایانش است: پیچشی که تماشاگر را نه غافلگیر، که مبهوت و خاموش میکند. ویلنوو در مصاحبهای گفت: «بعضی وقتها بهتر است حقیقت را ندانی.» این جمله میتوانست شعار تمام فیلمهایش باشد.
Prisoners (2013)؛ وقتی خوب و بد یکی میشوند

اولین فیلم انگلیسیزبان ویلنوو، Prisoners، او را وارد لیگ بزرگان کرد. داستان ربوده شدن دو دختربچه، و پدری که برای پیدا کردنشان دست به شکنجه میزند. اما ویلنوو، با وفاداری به سبکش، فیلم را به یک تریلر پلیسی استاندارد تبدیل نمیکند. او سوال میپرسد: اگر آدمخوبها کارهای آدمبدها را بکنند، دیگر چه فرقی بینشان باقی میماند؟
اینجا بود که همکاری دنی ویلنوو با راجر دیکینز، یکی از بهترین فیلمبرداران جهان، شکل گرفت. دیکینز فضای بارانی و گرفته جورجیا را طوری به تصویر کشیده که حس سنگینی و ناامیدی از هر قاب فیلم بیرون میزند. تاریکی و نور در این فیلم فقط برای قشنگتر شدن تصویر نیستند، آنها نشان میدهند که شخصیتها چقدر به مرز فروپاشی نزدیک شدهاند. Prisoners با وجود ریتم کُندش در گیشه ۱۲۲ میلیون دلار فروخت و ثابت کرد دنی ویلنوو بلد است تریلرهای هالیوودی را هم به سینمای مولف تبدیل کند.
Enemy (2013)؛ عنکبوتهای ذهن

Enemy که در همان سال Prisoners اکران شد، تضاد کامل آن است: فیلمی کوچک، سوررئال، و عمیقاً آزاردهنده درباره مردی (جیک جیلنهال) که همزاد خودش را پیدا میکند.
فیلم در گیشه فاجعه بود (فقط ۳.۴ میلیون دلار فروش)، اما به سرعت طرفداران خود را پیدا کرد. آن عنکبوت عظیم در نمای پایانی که هنوز هم تماشاگران را یا عاشق فیلم میکند یا متنفر، نشان داد که دنی ویلنوو از «عجیب» بودن نمیترسد. Enemy مثل یک کابوسِ نیمروزیست: منطق خودش را دارد، ولی آن را برایت توضیح نمیدهد.
Sicario (2015)؛ تاریکی در روشنایی روز

Sicario شاید خشنترین فیلم ویلنوو باشد. داستان یک مأمور FBI (امیلی بلانت) که داوطلبانه وارد جنگ مواد مخدر در مرز مکزیک و آمریکا میشود و خیلی زود میفهمد که در این جنگ، مفهوم «آدم خوب» اساساً وجود ندارد.
سکانس ورود به خوارز که در یک غروبِ طلایی و با موسیقی دلهرهآور یوهان یوهانسون همراه است یکی از نفسگیرترین لحظات سینمای دهه ۲۰۱۰ است. Sicario نامزد جایزه نخل طلای کن شد و در گیشه هم ۸۵ میلیون دلار فروخت. اما مهمتر از همه، نشان داد که ویلنوو میتواند اکشن بسازد بدون اینکه یک فریم از وسواس بصریاش را قربانی کند.
Arrival (2016)؛ زبان عشق، زبان بیگانگان

اگر یک فیلم باشد که ثابت کند دنی ویلنوو فقط یک کارگردان فنی نیست، Arrival است. داستان یک زبانشناس (ایمی آدامز) که برای ارتباط با موجودات فضایی فراخوانده میشود اما در نهایت، فیلم از موجودات فضایی فاصله میگیرد و به چیزی کاملاً انسانی میرسد: مادری که میداند فرزندش را در آینده از دست خواهد داد، ولی باز هم انتخاب میکند که او را به دنیا بیاورد و دوستش داشته باشد.
Arrival نامزد ۸ اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد، و در گیشه ۲۰۳ میلیون دلار فروخت. اما تأثیر عاطفی آن فراتر از عددهاست. پایان فیلم که همچون یک مشت به صورت فرود میآید شاید زیباترین پایانی باشد که ویلنوو تا امروز ساخته است.
Blade Runner 2049 (2017)؛ راه رفتن در خاکستر یک اسطوره

وقتی اعلام شد که دنی ویلنوو قرار است دنباله Blade Runner ریدلی اسکات را بسازد، خیلیها گفتند «خودکشی حرفهای». چطور میشود به یک شاهکار دست زد؟
نتیجه اما چیزی فراتر از یک دنباله بود: یک بسط فلسفی. Blade Runner 2049 درباره حافظه، هویت، و تنهایی ست. با بازی رایان گاسلینگ در نقش کسی که فکر میکند خاص است. فیلمبرداری راجر دیکینز بالاخره برای این فیلم اسکار گرفت، و حقش هم بود: هر قاب فیلم را میشود چاپ کرد و به دیوار زد. هر چند در گیشه عملکرد ضعیفی داشت، اما ۲۰۴۹ احتمالاً تا چند دهه دیگر دربارهاش حرف زده خواهد شد.
Dune (2021) و Dune: Part Two (2024)؛ رویایی که بالاخره محقق شد

اقتباس از رمان «تلماسه» فرانک هربرت، رویای کودکی ویلنوو بود. و او آن را به یکی از بزرگترین دستاوردهای سینمای علمی-تخیلی تبدیل کرد. قسمت اول ۴۰۷ میلیون دلار فروخت و نامزد ۱۰ اسکار از جمله بهترین فیلم شد. قسمت دوم در ۲۰۲۴ از آن هم فراتر رفت: ۷۱۴ میلیون دلار فروش و امتیاز ۸.۶ در IMDb
دنی ویلنوو در Dune بالاخره آن تعادل رؤیایی میان «مقیاس حماسی» و «صمیمیت روانشناختی» را پیدا کرد. دوربینش از فراز کوههای آراکیس تماشا میکند، اما بعد آرام روی صورت تیموتی شالامه فرود میآید که در سکوت، بار سرنوشتی را به دوش میکشد که هرگز نخواسته بود.
فراتر از کارگردانی؛ نویسنده و جهانساز
ویلنوو فقط کارگردان نیست؛ او در Incendies، Arrival، و هر دو قسمت Dune نویسنده فیلمنامه هم بوده است. همچنین Dune را به عنوان تهیهکننده همراهی کرد. این یعنی کنترل خلاقانهاش تقریباً مطلق است، چیزی که در هالیوود امروز به ندرت دیده میشود. در سال ۲۰۲۴ جایزه مشارکت کارگردانی از گاتهام به او اهدا شد.
جمعبندی: مردی که سکوت را میشنود
دنی ویلنوو یکبار گفت: «سینما هنرِ نگاه کردن است، نه توضیح دادن.» در دورانی که فیلمها مدام برایمان شعار میدهند و همه چیز را توضیح میدهند، دوربین ویلنوو فقط تماشا میکند و در همان تماشا کردن، حرفش را میزند.
از جادههای نمکی یوتا گرفته تا تپهشنیهای آراکیس، از چهره مضطرب ایمی آدامز در Arrival تا اشکهای تیموتی شالامه در Dune: Part Two؛ این مرد، یک عمر است که دارد سکوت را به تصویر میکشد. و نکته اینجاست: سالن سینما، در سکوت محض، هرگز چنین پرصدا نبوده است.
پروژههای بعدی؟ بعد از Dune: Part Three، شایعات از Bond 26 میگویند و اگر دنی ویلنوو پشت دوربین جیمز باند بایستد، احتمالاً ساکتترین و در عین حال نفسگیرترین فیلم تاریخ این مجموعه را خواهیم دید.

